سیاه و سفید
تا چند دقیقه دیگه عازم مشهد مقدس هستم قراره از کاروانهای پیاده عازم مشهد فیلمبرداری کنیم و این یه توفیق اجباری بود که قرعه بنام من خورد تا بحال این ایام مشهد نبودم و الان یه حس گنگ دارم پاک گیج شدم آخه طلبیدن من روسیاه اونم همچین ایامی.......... یکی تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! منبع :http://sesp.blogfa.com/ این پست رو یه مدت پیش تو وبلاگم گذاشته بودم امشب توی موسسه یه حرفایی بود که منو تکون داد حرفایی از آخرت و شب اول قبر و ....... میخوام چندتاش رو اینجا بنویسم شاید باورتون نشه الان که دارم بهش فکر میکنم لرزه به بدنم میافته هیچکس نیست که اون دنیا رو دیده باشه و یا بتونه به طور دقیق بگه اونطرف چه خبره ؟ اصلا سوال و پرسشی هست اصلا دنیای دیگری وجود داره؟ شخصی به امام صادق گفت : اینهمه عبادت کردید آیا مطمئن هستید که دنیای دیگری در کار هست یا نه؟ بخاطر چیزی که مطمئن نیستید اینقدر عبادت میکنید؟ امام در جوابش فرمود هیچکس مطمئن نیست بعد از مرگ چه خبره اما اگر سوال و پرسشی نباشه و همه این حرفا دروغ باشه اون دنیا منم میشم مثل شما ، هر کاری قراره با شما بکنن با من هم میکنند اما اگر احتمال بدید 1% آخرتی وجود داشته باشه و سوال و جوابی در کار باشه شما چیکار میخواد بکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خادم یکی از امامزاده های شهرمون میگفت : شخصی رو تازه آوردند و خاک کردند شب که خواستم برم درب امامزاده رو ببندم شنیدم از توی این قبر صدای ناله میاد ، ترسیدم و فرار کردم فردا شب با هزار ترس و لرز باز نزدیک این قبر که رسیدم صدای ناله از قبر میشنیدم این ناله ها تا سه شب ادامه داشت . یکروز دیدم شخصی کنار قبر نشست و فاتحه ای خواند رفتم جلو و از او در مورد صاحب قبر پرسیدم وقتی موضوع رو گفتم اون شخص سری تکون داد و گفت : ادم زیاد خوبی نبود. از اولین غسال شهر پرسیده بودند اینهمه جنازه شستی و با دستای خودت خاک کردی آیا چیزی از اون دنیا دیدی؟ در جواب گفته بود وقتی توی قبر می ایستادم و تلقین رو میخوندم زمانی که به جنازه دست میزدم خیلی وقتها بود که حس میکردم کفن خالیه میفهمیدم این آدم خوبی بوده و خیلی وقتها هم بود که احساس میکردم دم مار توی دستام گرفتم و میفهمیدم این شخص روزگار خوبی نداشته خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود! از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، و بدون ترس برای آینده آماده شو . فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید حتی برای یک نفر که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را نه رابطه خاص تو باکسی نه به نقطه ی پایان رسیدن
گاهی تند می شود گاهی عاشقانه میگوید.. مــــرد است دیگر غرورش آسمان و دلش دریاست.. تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مــــرد ؟؟ ... تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش! مــــرد را فقط مــــرد میفهمد و مــــرد !! گویند که موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت . موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود . زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید : - آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت : - بله، شما چه عقیده ای دارید؟ - من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت : »همسر تو قوزپشت خواهد بود .« درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! قوزپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن .« فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید . او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود. وقتی ناصر الدین شاه دستگاه تلگراف را به ایران آورد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد. مردم به این دستگاه تازه بی اعتماد بودند، برای همین، سلطان صاحبقران اجازه داد که مردم یکی-دو روزی پیام های خود را رایگان به شهر های دیگر بفرستند. وزیر تلگراف استدلال کرده بود که ایرانی ها ضرب المثلی دارند که می گوید "مفت باشد. کوفت باشد". یعنی هر چه که مفت باشد مردم از آن استقبال می کنند. همین طور هم شد. مردم کم کم و با ترس برای فرستادن پیام هایشان راهی تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزی را به این منوال گذراند و وقتی که تلگرافخانه جا افتاد و دیگر کسی تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نکرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند:"از امروز حرف مفت قبول نمی شود."
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... میبینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس
اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود!
خدا جواب داد :
با اعتماد زمان حالت را بگذران
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است
·مهم این نیست که قشنگ باشی ،
قشنگ این است که مهم باشی!
·مهم نیست شیر باشی یا آهو
مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق...
· بگذارعشق خاصیت تو باشد
· موفقیت پیش رفتن است
· فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...
زلال که باشی، آسمان در توست
مــــرد است دیگر!
اینطور بود که "حرف مفت" از آن زمان به زبان پارسی راه پیدا کرد.
| خدایا آخرش نفهمیدم اینجایی که من هستم تقدیر من است یا تقصیر من |





